آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

چهارمین سالگرد

آرش پسر عزیزم امروز چهارمین سالگرد ازدواجمونه. چهار سال پیش من و بابایی جشن ازدواجمونو برگذار کردیم و زندگیه عاشقانمونو زیر یک سقف شروع کردیم. باور کردنی نیست از روز چهار سال میگذره. به عقب که برمیگردم همه چی مثل یه رویا میمونه. سال گذشته که سومین سالگردمونو گذاشتم شما تو شکم مامانی بودی.امسال کنارمونی هستیو سه تایی باهم جشن میگیریم. همسر عزیزم این روزو بهت تبریک میگم. از خداوند متعال تدوام زندگیمونو خواهانم. خدایا هیچ وقت تو زندگی تنهامون نذار. کمک کن سالیان سال کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم. آمین.       ...
3 آذر 1393

هشت ماه گذشت

یه ماه دیگم با سرعتی باور نکردنی گذشت. وقتی به عقب برمیگردم و عکس و فیلمای یه ماهگیه آرشو میبینم اصلا باور نمیشه این همه وقت ازش گذشته. حتی یادمم نمیاد که آرش چه شکلی بود و چی کارا میکرد. دیشب یه فیلمشو نگاه میکردم.یه ماه یا ماه و نیمش بود.اون موقع با شیشه شیر میخورد. خدای من چه کوچولو بود.چقدر با الانش فرق داشت.خیلی تغییر کرده.ولی خیلی با مزه بود.اینقد قربون صدقش میرم که نگو. اون موقع چقد آروم بود.خیلی کم گریه میکرد.ولی الان ماشالا حسابی شیطون شده.نمیتونم یه لحظه ولش کنم.تا دلتم بخواد گریه میکنه.البته فقط وقتایی که خوابش میاد.تا بخوابه منو دیوونه میکنه. تقریبا دو هفته پیش بود که چهار دست و پا رفتن...
28 آبان 1393

این روزهای ما

خیلی وقته میخوام بیام و از کارای آرش بگم ولی متاسفانه وقت نمیشه. ماشالا گل پسر حسابی شیطون شده و وقتی برام نمیذاره. نمیتونم یه لحظه ازش غفلت کنم.هر جا میرم دنبالم میاد. تازگیام یاد گرفته میاد تو آشپزخونه.آخه آشپزخونم کمی بلنده.اوایل سخت میومد بالا.ولی الان راحت میاد توآشپزخونه.به خاطر اینکه سرش به زمین نخوره همسری یه پتو انداخته تو ورودیه آشپزخونه.تا آقا آرش راحت رد بشه! الانا دیگه قشنگ میشینه.البته گاهی اوقات یهو میفته. سینه خیزم میره.سرعتشم زیاد شده.خیلی تند خودشو به چیزی که میخواد میرسونه.خونمون کوچیکه خیلی زود به هدفش میرسه.برای همین نمیتونم تنهاش بذارم.در کل خوشش نمیاد تنها بمونه.تا میرم بی قراری میک...
14 آبان 1393

نی نی جدید

روز شنبه ده آبان نوه خاله کوچیکم به دنیا اومد و یه نی نی جدید بهم.ن اضافه شد. شب قبلش با خبر شدم که عروس خالمو بردن بیمارستان. امیر علی کوچولو هم به روش طبیعی به دنیا اومد.حسابی هم مامانشو اذیت کرد.طفلی اونم مثل من زایمانش سخت بوده. امیر علی نزدیک هفت صبح به دنیا اومد.با وزن تقریبا سه کیلو و نیم. عکسها در ادامه. . این فسقلی شبیه خالمه.یعنی مامان بزرگش.خالم خیلی جوونه.اصلا بهش نمیاد مامان بزرگ باشه. به جمعمون خوش اومدی امیر علی جون. به زودی نی نی دایی کوچیکمم به جمعمون اضافه میشه. ...
13 آبان 1393

همایش شیرخوارگان حسینی

روز جمعه نهم آبان میخواستم آرشو ببرم همایش شیرخوارگان حسینی ولی خواب موندم.نزدیک ساعت نه مامانم زنگ زد بیدارم کرد.عجله ای آماده شدم و تنهایی رفتم. وای که چقد شلوغ بود.به زور تونستم برم تو سالن.اصلا جا نبود که بتونم سر پا وایسم.آرشم گرسنه بود همش سرشو میزد رو شونم. تو اون شلوغی کمی شیرش دادم.نشتم رو پاهام.ایستاده سخت بود.هر لحظه منتظر بودم جمعیت بیفته رومون از بس حول میدادن. یه نیم ساعتی وایسادم دیدم فایده نداره بدتر شلوغ شد.آرشم بی قراری میکرد.همشم جمعیت بهمون فشار میاورد به زور خودمو نگه داشته بودم نیفتم.دیگه رفتم تو محوطه. جمعیت تو محوطه هم زیاد بود.یه جا پیدا کردم نشستم و به آرش شیر دادم.یهو دیدم یه عالمه شیر...
13 آبان 1393

مراقبت هفت ماهگی

نزدیک ظهر آرشو بردم بهداشت برای قد و وزن. چون هوا سرد شده لباس زیاد تنش کردم.خیلی هم باد میومد. موقعی که خواست وزنش کنه گفت نمیخواد لباساشو در بیاری.از وزنش کم میکنم. آرشو گذاشتم رو ترازو هر کاری کردم دراز نمیکشید.خودشو محکم گرفته بود.گفت اشکال نداره بذار بشینه. قدشو که خواست بگیره درازش کردم رو میز بغض کرد.کارای جدید میکنه! ماشالا وزن گل پسرم شده ده کیلو.ماشالا هزار ماشالا قدشم شده هفتاد و پنج سانت.دور سر چهل و هشت و نیم. از این به بعدم باید عدس و ماش به سوپش اضافه کنم.یه روز در میونم یک چهارم زرده تخم مرغ بهش بدم. ولی مامانم میگفت یک چهارم زیاده.خیلی کمتر باید بدم. فعلا با این شیطنت...
29 مهر 1393

هفت ماه گذشت

اصلا باورم نمیشه هفت ماه از به دنیا اومدن آرش میگذره.خیلی زود گذشت.زودتر از اونی که فکرشو بکنی. نمیدونم همه بچه ها اینطورن یا فقط آرشه که تند تند تغییر عادت میده. تا چند ماه پیش موقع شیر خوردن انگشت اشارمو میگرفت که من خیلی دوس داشتم.بعد از یه مدت همش دستش تو دهنم بود که خوشم نمیومد.خیلی تو دهنمو چنگ مینداخت.بعد از یه مدت موهای خودشو میگرفت. الان فقط موهای منو میکشه.طوری که گاهی وقتا تا موهامو نگیره شیر نمیخوره!گریه زاری راه میندازه.تا موهامو دستش میدم شروع میکنه به خوردن!کاش فقط میگرفتشون.چنان موهامو میکشه که هر بار چند تارو میکنه! با خوابیدنشم که هر بار یه مشکل داریم.خوابش میاد بجای اینکه بخوابه گریه زاری میکن...
28 مهر 1393

غم

عید غدیر مبارک. یکشنبه بیست و یکم مهر ماه روز عید غدیر برای همه روز شادی بود اما برای ما... من آخری نفری بودم که خبردار شدم.صبح روز عید داداشم زنگ زد گفت که پسر وسطیه دایی بزرگم فوت شده. خدای من چی میشنیدم. باورم نمیشد.همه خونه داییم بودن. خدایا اون که جوون بود.بچه هاش دانشجو ان.تو شهر غریبن. خدایا زن و بچه هاش تو اون شهر غریب چه حالی شدن؟ چند سالیه که تو بندر عباس زندگی میکنن.به خاطر موقعیت شغلیه پسر داییم. نصف شب از درد معده گلایه میکنه.با آمبولانس میبرنش درمانگاه. با تزریق اولین آمپول چشماشو برای همیشه میبنده.همه اینا تو نیم ساعت اتفاق میفته. طفلی بچه هاش.طفلی خانومش....
23 مهر 1393

عکسهای جدید 2

یه سری دیگه از عکسهای آرشو در ادامه میذارم. آرش گاهی اوقات خیلی کج و کوله میخوابه!! . این عکس مال پنج شنبه گذشتس.(بیست و هفت شهریور) این بالش آرش چند کارس.هم باشه هم وقتی گشنشه شاخکاشو میخوره هم حسابی باهاش مشغول میشه! . . وقتی که منو آرش دو تایی میریم بیرون میذارمش رو صندلی و کمربندشو میبندم.ولی اطمینان نمیکنم و خودمم میگیرمش. . یاد گرفته شصت پاشو میذاره دهنش. . . اینجا از خواب بیدار شده بود.با خودش بازی میکرد و سر جاش میچرخید. برای اینکه بشینه اینطوری گذاشتمش تو کریرش!! حموم کرده گل پسرم. ا...
1 مهر 1393